تبليغاتX
!خاطره ها سکوت





















!خاطره ها سکوت

!تو اومدی مااااااااااااااارو دیوونه کنی

سلامی دوباره...


+نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت23:51توسط ونوس | |

من زنده بودم / اما : انگار مرده بودم

 
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 
یک عمر دور و تنها /


تنها به جرم این که او سر سپرده میخواست / من دل سپرده بودم!!!

 
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

 

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 
در آن هوای دلگیر/ وقتی غروب می شد


گویی بجای خورشید / من زخم خورده بودم


وقتی غروب می شد / وقتی غروب می شد

 
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

تولد وبلاگم مبارک***یکساله شد...

+نوشته شده در شنبه 1390/03/07ساعت14:59توسط ونوس | |

یادمون باشه که همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی

 بود" ...کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم" ...قدری احساسات

 پشت "به من چه اصلا"... مقداری خرد پشت "چه میدونم"... واندکی درد

 پشت "اشکالی نداره" وجود داره...

 

پس اشکالی نداره... 

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/29ساعت18:52توسط ونوس | |

 

در ساحلی نشسته بودم نالان صدایی به من گفت

 

بنویس گفتم قلم ندارم گفت استخوانت را قلم کن

 

گفتم جوهر ندارم

 

گفت خونت را جوهر کن

 

گفتم کاغذ ندارم گفت پوستت را کاغذ کن گفتم

 

چه بنویسم گفت بنویس

 

عشق من دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه 1390/01/30ساعت22:53توسط ونوس | |

آخرین حرف تو چیست؟
 
 
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...

 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/01/29ساعت0:10توسط ونوس | |

 

گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست .

چند روزیست که این دل میشکند.
 
اه....
 
تو همیشه میشکنی و من همیشه فراموش میکنم مگر تو انها را زنده کنی.
 
اما نمیدانم چرا این دفه نمیتوان فراموش کنم.
 
...شاید دگر از قلبم،تکه ای نباشد برای محبت و فراموشی آن.
 

 

+نوشته شده در جمعه 1390/01/05ساعت16:17توسط ونوس | |

هفت سین عشقم را کم کمک می چینم

اول ز همه .. سیب سرخ  حوا

تو بچین همه ی عشقت را

کنار سیب دلم

و بیا کام بگیریم ز بهار

که بهاران زیباست

گرچه گاهی دل ما پاییزیست

گرچه گاهی ز دل خسته مان بگریزیم

هر چه باشد  ..  باز هم

بهار دل ما آدمهاست

دل خود پر کن ز بهار

تازه شو با باران

تازه شو با خورشید

تازه شو با رویش گل در میان گلدان

سبز کن دل خود و بچین تک تک قطره های دل خود

کنار سبزه

و بشین یک لحظه تو کنار سفره

سفره ی ناز و قشنگیست

مگه نه؟؟

دل تو هست در آن

سیب سرخ حوا

سبزه ای پر ز طراوت گذاشتی تو در آن

سفره را کامل کن

تو بچین همه ی  عشقت را

+نوشته شده در یکشنبه 1389/12/29ساعت13:39توسط ونوس | |

 

یه قلب دارم اندازه مشتم،با یه دنیا غصه

 

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو؟

نمی دونم چراقسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو؟

چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن...

وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن...

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن...

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام

یه دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام

+نوشته شده در جمعه 1389/11/22ساعت16:33توسط ونوس | |

معنای عشق...

 

مادر گفت: عشق يعني فرزند.

 

 پدر گفت :عشق يعني همسر.

 

 دخترک گفت: عشق يعني عروسک.

 

 معلم گفت :عشق يعني بچه ها.

 

خسرو گفت: عشق يعني شيرين.

 

شيرين گفت: عشق يعني خسرو .

 

اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟

 

 باچشماني باراني. ميخواست فريادبزند اماسکوت کرد!

 

‌ميخواست شکايت کند اما نکرد.نفسش ديگر بالا نمي آمد؟

 

سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت

 

جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت.

 

چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/30ساعت10:3توسط ونوس | |

کاش...

 

کاش می دیدم چیست آنچه از چشمانت تا عمق وجودم جاریست...

 آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان

بلندت را می خوابانی آه وقتی که تو چشمانت آن جام لبالب

 از جاندارو را سوی این تشنه جان می گردانی موج موسیقی عشق

 از دلم می گذرد...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/08ساعت11:2توسط ونوس | |

او...
 
 

او تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت         چلچراغی در دل شام سیاهم بود ورفت

کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد       او تمام هستی من، تکیه گاهم بود و رفت

باز در کار دلم وامانده ام بی یاد عشق         او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت

رفت و دیدم آتشی بر دل نهاد                او به وقت بی کسی تنها پناهم بودو رفت

مانده ام بایک سکوت تلخ در راه جنون        حاصل تشویش سال و سهم ما بود و رفت

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/01ساعت11:0توسط ونوس | |

اگه فکر میکنی

 
اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت
 
 اشک میریزم ؛اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛
 
 اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛
 
 درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم
 
 پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون ...
 
 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1389/09/28ساعت19:13توسط ونوس | |

سلام آقا...

 

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد.

خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد.

كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد:

اين جا كربلاست!

آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد.

آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و

خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.

 

+نوشته شده در شنبه 1389/09/20ساعت17:3توسط ونوس | |