|
سلامی دوباره...
من زنده بودم / اما : انگار مرده بودم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم تولد وبلاگم مبارک***یکساله شد...
یادمون باشه که همیشه ذره ای حقیقت پشت هر بود" ...کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم" ...قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"... مقداری خرد پشت "چه میدونم"... واندکی درد پشت "اشکالی نداره" وجود داره... پس اشکالی نداره...
در ساحلی نشسته بودم نالان صدایی به من گفت بنویس گفتم قلم ندارم گفت استخوانت را قلم کن گفتم جوهر ندارم گفت خونت را جوهر کن گفتم کاغذ ندارم گفت پوستت را کاغذ کن گفتم چه بنویسم گفت بنویس عشق من دوستت دارم
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...
هفت سین عشقم را کم کمک می چینم اول ز همه .. سیب سرخ حوا تو بچین همه ی عشقت را کنار سیب دلم و بیا کام بگیریم ز بهار که بهاران زیباست گرچه گاهی دل ما پاییزیست گرچه گاهی ز دل خسته مان بگریزیم هر چه باشد .. باز هم بهار دل ما آدمهاست دل خود پر کن ز بهار تازه شو با باران تازه شو با خورشید تازه شو با رویش گل در میان گلدان سبز کن دل خود و بچین تک تک قطره های دل خود کنار سبزه و بشین یک لحظه تو کنار سفره سفره ی ناز و قشنگیست مگه نه؟؟ دل تو هست در آن سیب سرخ حوا سبزه ای پر ز طراوت گذاشتی تو در آن سفره را کامل کن تو بچین همه ی عشقت را
یه قلب دارم اندازه مشتم،با یه دنیا غصه نمی دونم چراقسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو؟ چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن... وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن... تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن... می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام یه دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام
معنای عشق...
مادر گفت: عشق يعني فرزند. پدر گفت :عشق يعني همسر. دخترک گفت: عشق يعني عروسک. معلم گفت :عشق يعني بچه ها. خسرو گفت: عشق يعني شيرين. شيرين گفت: عشق يعني خسرو . اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشماني باراني. ميخواست فريادبزند اماسکوت کرد! ميخواست شکايت کند اما نکرد.نفسش ديگر بالا نمي آمد؟ سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد!!!
کاش...
کاش می دیدم چیست آنچه از چشمانت تا عمق وجودم جاریست... آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که تو چشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوی این تشنه جان می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد...
او تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت چلچراغی در دل شام سیاهم بود ورفت کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد او تمام هستی من، تکیه گاهم بود و رفت باز در کار دلم وامانده ام بی یاد عشق او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت رفت و دیدم آتشی بر دل نهاد او به وقت بی کسی تنها پناهم بودو رفت مانده ام بایک سکوت تلخ در راه جنون حاصل تشویش سال و سهم ما بود و رفت
سلام آقا... هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.
|
About
سلام من ونوس هستم (متولد11مرداد) Archivesاردیبهشت 1391خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 Authorsونوسشاگرد شاملو Links
خاطره ها(ترانه جونم)
|